حكيم ابوالقاسم فردوسى

604

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بفرمود تا پرده برداشتند * سپه را ز درگاه بگذاشتند برفتند با دست كرده بكش * بزرگان پيل افگن شيرفش چو طوس و گودرز و گيو دلير * چو گرگين و بيژن چو رهام شير چو ديدند بردند پيشش نماز * از آن پس همه برگشادند راز كه شاها دليرا گوا داورا * جهاندار و بر مهتران مهترا چو تو شاه ننشست بر تخت عاج * فروغ از تو گيرد همى مهر و تاج فرازندهء نيزه و تيغ و اسب * فروزندهء فرخ آذرگشسب نترسى ز رنج و ننازى بگنج * بگيتى ز گنجت فزونست رنج همه پهلوانان ترا بنده‌ايم * سراسر بديدار تو زنده‌ايم همه دشمنان را سپردى به خاك * نماندت بگيتى ز كس بيم و باك بهر كشورى لشكر و گنج تست * بجايى كه پى بر نهى رنج تست ندانيم كانديشهء شهريار * چرا تيره شد اندرين روزگار ترا زين جهان روز برخوردنست * نه هنگام تيمار و پژمردنست گر از ما به چيزى بيازرد شاه * از آزار او نيست ما را گناه بگويد بما تا دلش خوش كنيم * پر از خون دل و رخ بر آتش كنيم و گر دشمنى دارد اندر نهان * بگويد بما شهريار جهان همه تاج داران كه بودند شاه * بدين داشتند ارج گنج و سپاه كه گر سر ستانند و گر سر دهند * چو ترگ دليران بسر بر نهند نهانى كه دارد بگويد بما * همان چارهء آن بجويد ز ما بديشان چنين گفت پس شهريار * كه با كس نداريد كس كارزار بگيتى ز دشمن مرا نيست رنج * نشد نيز جايى پراگنده گنج نه آزار دارم ز كار سپاه * نه اندر شما هست مرد گناه ز دشمن چو كين پدر خواستم * بداد و بدين گيتى آراستم بگيتى پئ خاك تيره نماند * كه مهر نگين مرا بر نخواند شما تيغها در نيام آوريد * مى سرخ و سيمينه جام آوريد بجاى چرنگ كمان ناى و چنگ * بسازيد با باده و بوى و رنگ بيك هفته من پيش يزدان بپاى * ببودم بانديشه و پاك راى يكى آرزو دارم اندر نهان * همى خواهم از كردگار جهان بگويم گشاده چو پاسخ دهيد * بپاسخ مرا روز فرخ نهيد شما پيش يزدان نيايش كنيد * برين كام و شادى ستايش كنيد كه او داد بر نيك و بد دستگاه * ستايش مر او را كه بنمود راه از آن پس به من شادمانى كنيد * ز بدها روان بىگمانى كنيد بدانيد كين چرخ ناپايدار * نداند همى كهتر از شهريار همى بِدرَوَد پير و برنا بهم * ازو داد بينيم و زو هم ستم همه پهلوانان ز نزديك شاه * برون آمدند از غمان جان تباه بسالار بار آن زمان گفت شاه * كه بنشين پس پردهء بارگاه كسى را مده بار در پيش من * ز بيگانه و مردم خويش من